بی کسی(هیچ کس تنهاییم را حس نکرد)

 سلام دوستان قدیمی دیگه کم تر میام وبلاگ آخه باگوشی سخته 


اگر فیس دارید آدرسشو تو نظر خصوصی بذارید حتما ادد میکنم دوستای این وبلاگ برام خیلی عزیزن

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت17:56توسط باران | |

سلام ب تموم دوستای خوبم

اول از همه مرسی ک بهم سرمیزنید

از دوستای خواهش میکنم

 اسم وبلاکو دقیق بزنید تا بتونم بیام و سری بزنم

و اینکه id نذارید نظرای پستاتونو باز کنید

اگرم دیر میام آپ میکنم ب بزرگی خودتون ببخشید بازم مرسی

 best regard


برچسب‌ها: ست ثابت

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت14:47توسط باران |

باران که می بارد تو می آیی باران گل، باران نیلوفر
باران مهر و ماه و آئینه باران شعر و شبنم و شبدر

باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری

غم می گریزد، غصه می سوزد شب می گدازد، سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد تا شعر باران تو می گیرد

از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کشد ما را و می بینی دل می کشد ما را تو می دانی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت15:54توسط باران | |

شعر را با تو قسمت می کنمهمان سان که روزنامه ی بامدادی راو فنجان قهوه راو قطعه ی کرواسان راکلام را با تو دو نیم می کنم...بوسه را دو نیم می کنم...و عمر را دو نیم می کنم...و در شب های شعرم احساس می کنم

که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت18:28توسط باران | |

خانه را از دوش عشق برداشتم ،

عکس را از قاب ،

یاد را از تخت

و قلبم را از کنار آینه ات .

دوستی ، چمدانی شد برای من

تا قشنگیِ زندگی برای تو بماند ...

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت18:25توسط باران | |

ببین!

تو جاودانه شدی

این قلب برای تو می تپد

این دست ها تنت را

به حافظه ی جانش سپرده

این نگاه رد آمدنت را

از ته خیابان می گیرد هر روز

این قلم برای تو

می چرخد هنوز

در دلم شاعری

همچو شمع شعله می کشد

پروانه ی نارنجی من!

هر قطره که می چکم

یک شعر به دامنت می افتد

بزن به موهات

و راه بیفت

می خواهم آمدنت را

قاب کنم.

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت18:17توسط باران | |


هی فلانی! دیگر هوای برگرداندنت را ندارم… هرجا که دلت میخواهد برو… فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری… و اما من… بر نمیگردم که هیچ! عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
 که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت17:59توسط باران | |

من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،اما می شود کمی کمکم کنید!آی جماعت…شماها دقیقا چه رنگی هستید؟...

شهر من اینجا نیست !اینجا…آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!و جالب تر !اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکندتا میزبان سیاهی دیگری باشد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست می دارند!و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!.من به دنبال دیارم هستم,شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!...آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …...

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت17:37توسط باران | |

خدایـــــــــــااااا …

 من دلـــم را صــابــون زدم به عـشـــق او 

 چـــرا چـشـمانـم می سـوزنــــد؟ …


+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت17:29توسط باران | |

کاش می فهمیدی

 برای این که تنهایم تو را نمیخواهم؛

برعکس …

برای این که میخواهمت ؛ تنهایم …!!!

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت17:27توسط باران | |

دلتنگی یعنی :

ذهنم پر از تو

خالی از دیگران

اما کنارم پر از دیگران

خالی از تو

+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت17:14توسط باران | |

از دوستای گلم ک تو این مدت برام پیام گذاشتن ممنون غزال جان محمد داداش عزیزم باگوشی نم‏یتونم جواب بدم بارها حواستکک ک ج بدم نشد

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1391ساعت19:30توسط باران | |

برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو.

برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای عشق جون خودتو بده ولی جون

کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن . برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی

کسی رو نکش . برای عشق خودت باش ولی خوب باش

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت23:32توسط باران | |

عاشقانه هایم را سرودم

و تو هرگز نخواندی و نخواهی خواند...

اینجا شب من طولانی است...

باور کرده ام دیگر بی تو حتی آسمان هم آبی نیست.

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت19:45توسط باران | |


خیال دلکش پرواز در طراوت ابر

    

      به خواب می ماند.


پرنده در قفس خویش

         

    خواب می بیند.


پرنده در قفس خویش


به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد .


پرنده می داند


که باد بی نفس است


و باغ تصویری است .


پرنده در قفس خویش

            

خواب می بیند .

                    

     

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت19:41توسط باران | |


حرف کمی نبود قرار ومدار عشق


اما چه فایده –


که نفهمیم یار را!


ای روح های ناب !


دوباره به پا کنید


قدری برای اهل زمستان


بهار را !

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391ساعت19:39توسط باران | |

آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم.


احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند.


احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد.


شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند.


گویی از کنار لحظه ها می گذرم


این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم.


انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا


که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است.


همه چیز در ذهنم معلق است.


در باره همه چیز میتوانم بنویسم


و لی نمی دانم


چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود


و موضوع اهمیتش را از دست می دهد.


آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد


که دیگر میل نوشیدنش را ندارم.


حالت آدمی را پیدا می کنم


که دیر سر قرارش رسیده باشد.

+نوشته شده در سه شنبه ششم تیر 1391ساعت11:54توسط باران | |

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم

حرف با برف زدم

سوز زمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم

شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم

عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست

تا به امید ورود تو دهان وا کردم

در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق

با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم

با سرانگشت کشیدم به دلش

عکس تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

و به عشق تو فرآیند تنفس را

هم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم

باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست

من دمم را به امید تو مسیحا کردم

پنجره ، دفترم امروز شد و شیشه غزل

و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم

آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی

جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم

+نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1391ساعت22:11توسط باران | |


هیچ کس آن جا نبود!
آن جا نبود!
خوب دیدم، ماه هم پیدا نبود!
گوش دادم، باد هم آن جا نبود!
سایه ای یا تکیه گاهی، آن طرف ترها نبود!
آب نبود!
سراب بود!
زندگی مانند من در خواب بود!
خواب دیدم
صورتم در اینه
صورتم در اینه
اما چرا زیبا نبود؟
پیر گشتم ، پیر گشتم
نه!
دگر رویا نبود!
عشق تو زد تیشه ای بر ریشه ام

آن شبی که هیچ کس آن جا نبود!

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت19:10توسط باران | |


شاید این دست
که از آن من است
روزی از خاک برون آمده
بر دامن تو چنگ زند
*
شاید آن دست
که از آن تو است
روی این دست برون
آمده از خاک
سه تا سنگ زند
*
سنگ اول
گل باران تب است
که به یک شیشه نمناک زند
*
سنگ دوم
شرر حادثه است

که به این صحنه غمناک زند
*
سنگ سوم
پاسخ معرفت است
که بر آن
دست برون آمده از خاک زند

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت19:3توسط باران | |

 
تنهام و اتاق تاریک ...

چشمام باز بهانه دارند باز تر شدند سکوت سنگینی هوا رو پر کرده...

بغض نفس کشیدن رو واسم سخت کرده...

چشمام رو می بندم اشکام آروم رو صورتم میاد پایین...

یادت تمام وجودم رو گرفته...

پشته هر تبسم زیبات...پشته هر گرمایه دستات...

سوال های بی جواب می زارم....

اما جواب تو به من...

اشک،سکوت،تنهایی و ...

و هیچی هر چی هست تو می دونی

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت18:50توسط باران | |


یک لیوان آب
چند قرص
همه را چشم بسته سر می کشم
دمر می خوابم
هنوز هم چشمانم بسته است
توی دلم می شمرم
یک ..دو ..سه ...چهار ....
آخ
لبم را آرام گاز می گیرم
بوی تنهایی تمام فضای ذهنم را پر می کند
همه جا تاریک است
صدایی مدام در درونم می گوید :
چشمهایت را ببند.
باز نکن
به هیچ چیز فکر نکن
آرام باش.
حس می کنم دستی آرام آرام روی موهایم می لغزد
پر می شوم از یک حس ِ غریب
پلک هایم می جنبد
: باز نکن
خوبه ..خوبه ...
با خودم می گویم اینبار خواب نیست
آه ..
پس هستی
...
می خواهم حرف بزنم
آرام لبانم را می گشایم
: دلم می خواهد راه برویم
در دل ِ یک طبیعت بکر
جایی پر از برف شاید
من بدوم
و رد پاهایم
از تو دور شوند
تو دستهایت را باز کنی
و من باز هم بدوم
و آغوش گرمت
پناهم دهد ...
 
سکوت ...
سکوت ...
سکوت ...
...
دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم
تلاش می کنم بخوابم
مرا ببوس
نوازش گرم دست خیالی ِ تو
و
لالایی سکوت شب
برای آسوده خوابیدن کافیست
شب بخیر آسمان من

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت18:47توسط باران | |

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است .............. کارم از گريه گذشته به سيه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت12:45توسط باران | |

رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگید اون ديگه نيست

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت12:39توسط باران | |

اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت18:56توسط باران | |

این اشک‌های شور
از کجا می‌آید مادر؟
-
آب دریاها را
من گریه می‌کنم آقا.
-
دل من و این تلخی بی‌نهایت،

سرچشمه‌اش کجاست؟
-
آب دریاها
سخت تلخ است آقا؟
دریا خندید در دوردست،
دنداهایش کف و
لبهایش آسمان

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت12:59توسط باران | |


در خویش خسته‌ام!تکرار می‌شود همه‌ی لحظه‌های درد
دیگر ستاره‌های یخی نیز رفته‌اند

ماه از درونِ شب به زمین فحش می‌دهد
تکرار می‌شود همه‌چیزی به رنگِ زرد

بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکسته‌است
از شاخه‌های درختی که کشته شد
تابوتِ مردنِ پرواز” زنده‌است
دیگر همیشگی شدنِ شعر مرده‌است.

از خویش خسته‌ام

هر چیزِ تازه در دلِ من می‌شود سیاه
هر رنگِ تازه در نظرم می‌شود تباه
هر روز می‌شکند ریسمانِ من
هر روز
پاره می‌شود ایمانم از گناه

از هم گسسته‌ام

هر چیزِ خوب تو گویی دروغ بود
حتی ستاره‌های یخی نیز
مرده‌اند
دیگر ادامه‌ی این راه بسته‌است
حتی خدای من امروز
خسته‌است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت10:46توسط باران | |

یادت ای دوست بخیر. بهترینم خوبی؟ خبری نیست ز تو. روزگارت شیرین. دل من میخواهد. که بدانی بی تو. دلم اندازه دنیا تنگ است

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت10:21توسط باران | |

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم اگر از دست من در خلوت خود گریه كردی اگر بد كردم و هرگز به روی خود نیاوردی اگر زخمی كشیدی تو گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من... گناهم را ببخش .... حلالم کن و بعد دعایم کن

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت9:56توسط باران | |

روزهای دور از تو را هرگز نخواهم شمرد ، تا همیشه بگویم همین دیروز بود

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت19:23توسط باران | |