|
سلام دوستان قدیمی دیگه کم تر میام وبلاگ آخه باگوشی سخته اگر فیس دارید آدرسشو تو نظر خصوصی بذارید حتما ادد میکنم دوستای این وبلاگ برام خیلی عزیزن
سلام ب تموم دوستای خوبم اول از همه مرسی ک بهم سرمیزنید از دوستای اسم وبلاکو دقیق بزنید تا بتونم بیام و سری بزنم و اینکه id نذارید نظرای پستاتونو باز کنید اگرم دیر میام آپ میکنم ب بزرگی خودتون ببخشید best regard
باران که می بارد تو می آیی باران گل، باران نیلوفر از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
شعر را با تو قسمت می کنمهمان سان که روزنامه ی بامدادی راو فنجان قهوه راو قطعه ی کرواسان راکلام را با تو دو نیم می کنم...بوسه را دو نیم می کنم...و عمر را دو نیم می کنم...و در شب های شعرم احساس می کنم که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...
خانه را از دوش عشق برداشتم ، عکس را از قاب ، یاد را از تخت و قلبم را از کنار آینه ات . دوستی ، چمدانی شد برای من تا قشنگیِ زندگی برای تو بماند ...
ببین! تو جاودانه شدی این قلب برای تو می تپد این دست ها تنت را به حافظه ی جانش سپرده این نگاه رد آمدنت را از ته خیابان می گیرد هر روز این قلم برای تو می چرخد هنوز در دلم شاعری همچو شمع شعله می کشد پروانه ی نارنجی من! هر قطره که می چکم یک شعر به دامنت می افتد بزن به موهات و راه بیفت می خواهم آمدنت را قاب کنم.
من فقط دارم سعی میکنم همرنگ جماعت شوم،اما می شود کمی کمکم کنید!آی جماعت…شماها دقیقا چه رنگی هستید؟... شهر من اینجا نیست !اینجا…آدم که نه!آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند!و جالب تر !اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکندتا میزبان سیاهی دیگری باشد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…همه قار قار چهلمین کلاغ رادوست می دارند!و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد!.شهر من اینجا نیست!اینجا…سبدهاشان پر است ازتخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند!.من به دنبال دیارم هستم,شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است!...آدمــیزاد در حرف زدن هایش بی ملاحظه است … !وقتی میخواهد با منطق حرف بزند ؛ احساساتی میشود …وقتی از احساسش میگوید ؛ آرزوهایش لو میرود …وقتی از آرزوهایش یاد میکند ؛ حسرتش رو میشود …وقتی حسرتهایش را روشن میکند ؛ منطق میتراشد …و اینگونه گند میزند به همه ی روابطش …...
خدایـــــــــــااااا … من دلـــم را صــابــون زدم به عـشـــق او چـــرا چـشـمانـم می سـوزنــــد؟ …
کاش می فهمیدی برای این که تنهایم تو را نمیخواهم؛ برعکس … برای این که میخواهمت ؛ تنهایم …!!!
دلتنگی یعنی : ذهنم پر از تو خالی از دیگران اما کنارم پر از دیگران خالی از تو
از دوستای گلم ک تو این مدت برام پیام گذاشتن ممنون غزال جان محمد داداش عزیزم باگوشی نمیتونم جواب بدم بارها حواستکک ک ج بدم نشد
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو. برای عشق قبول کن ولی
غرورتت را از دست نده . برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو. برای عشق مثل شمع
بسوز ولی نگذار پروانه ببینه. برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن . برای
عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر . برای عشق وصال کن ولی فرار نکن .
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن . برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش .
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
عاشقانه هایم را سرودم و تو هرگز نخواندی و نخواهی خواند... اینجا شب من طولانی است...
به خواب می ماند. خواب می بیند. خواب می بیند .
آنقدر چیزها اتفاق می افتد که نمی دانم از کدامشان شروع کنم. احساس می کنم در فیلمی بازی می کنم با حرکت تند. احساس می کنم زمان به سرعت می گذرد. شاید برای این است که روزها کوتاه و کوتاهتر می شوند. گویی از کنار لحظه ها می گذرم این روزها بدون اینکه آنها را زندگی کرده باشم. انسانی هستم سرما خورده با خوشمزه ترین غذا که در دهانش عاری از هر گونه مزه و طعمی است. همه چیز در ذهنم معلق است. در باره همه چیز میتوانم بنویسم و لی نمی دانم چرا همیشه آنقدر طولش می دهم که دیر می شود و موضوع اهمیتش را از دست می دهد. آنوقت نوشتن می شود یک لیوان چای سرد که دیگر میل نوشیدنش را ندارم. حالت آدمی را پیدا می کنم که دیر سر قرارش رسیده باشد.
اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم حرف با برف زدم سوز زمستانی را با بخار نفسم وصل به گرما کردم شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم عرق سردی به پیشانی آن شیشه نشست تا به امید ورود تو دهان وا کردم در هوای نفسم گم شده بودی ای عشق با سرانگشت تو را گشتم و پیدا کردم با سرانگشت کشیدم به دلش عکس تو را عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم و به عشق تو فرآیند تنفس را هم جذب اکسیژن چشمان تو معنا کردم باز با بازدمی اسم تو بر شیشه نشست من دمم را به امید تو مسیحا کردم پنجره ، دفترم امروز شد و شیشه غزل و من امروز براین شیشه تو را " ها " کردم آن قدر آه کشیدم که تو این شعر شدی جای هر واژه ، نفس پشت نفس جا کردم
آن شبی که هیچ کس آن جا نبود!
که به این صحنه غمناک زند
چشمام باز بهانه دارند باز تر شدند سکوت سنگینی هوا رو پر کرده... بغض نفس کشیدن رو واسم سخت کرده... چشمام رو می بندم اشکام آروم رو صورتم میاد پایین... یادت تمام وجودم رو گرفته... پشته هر تبسم زیبات...پشته هر گرمایه دستات... سوال های بی جواب می زارم.... اما جواب تو به من... اشک،سکوت،تنهایی و ... و هیچی هر چی هست تو می دونی
سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفتي ... رفت ... ساکت مي شوم ، ميخندم ولي خنده ام تلخ مي شود استاد داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده ! و من مي گويم : - رفت ... رفت ... رفت ... رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست ... رفت و شاديم بمرد ... شور از دلم ببرد ... رفت ... رفت ... رفت ... و من مي خندم و مي گويم : خنده ي تلخ من از گريه غم انگيز تر است .............. کارم از گريه گذشته به سيه
رو سنگ قبرم بنويس اينجا مجال گريه نيست ... هرکي مي خواست گريه کنه بهش بگید اون ديگه نيست
اشکاتو پاک کن همسفر گاهي بايد بازي رو باخت اما اينو يادت باشه باز مي شه زندگي رو ساخت
این اشکهای شور
ماه از درونِ شب به زمین فحش میدهد بنگر؛ آغوشِ خنده به رویم شکستهاست از خویش خستهام هر چیزِ تازه در دلِ من میشود سیاه از هم گسستهام هر چیزِ خوب تو گویی دروغ بود
یادت ای دوست بخیر. بهترینم خوبی؟ خبری نیست ز تو. روزگارت شیرین. دل من میخواهد. که بدانی بی تو. دلم اندازه دنیا تنگ است
اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از روی خودخواهی فقط خود را پسندیدم اگر از دست من در خلوت خود گریه كردی اگر بد كردم و هرگز به روی خود نیاوردی اگر زخمی كشیدی تو گاهی از زبان من اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من... گناهم را ببخش .... حلالم کن و بعد دعایم کن |
About![]()
باچتر باشم....
Home
|